Album

Shāhmārān

می روم لب پنجره، سیگار می کشم از آن سوی شهر می گویی: عطرش... فراموش کردن کار بیهوده ایست مثلا من بخواهم لبخندت را فراموش کنم یا یک پیرمرد در هیروشما، بمب اتم را و یا تو که در یک روز زمستانی دستکش هایت را در خانه جا می گذاری و ناخودآگاه می گویی: دست هایش... #صادق_اسماعیلی_الوند City
دیدی بچه ای که مادرش دیر کرده و هنوز نیامده دنبالش چطور یک گوشه از مهد ساکت و آرام می نشیند؟ دیدی هر چه تعارفش می کنند چطور شانه بالا می برد و نُچ می گوید؟ غم انتظارش را دیدی؟ همانطور چشم به راهت نشسته ام #رسول_ادهمی City Sky