Album

سیاه_رنگی

▫ بچگیا، ۴ یا ۵ ساله که بودم هر وقت با بابا و داداشم میرفتم روستا، یه مسیر پیاده ای بود تا برسیم به خونه ی ما و باغمون، مسیرشم خیلی طولانی بود. من خسته می شدم و بارها بابا اصرار میکرد که سوار الآغ شم. منم که لجباز و تیریپ دوستدار حیوانات بودم سوار نمی شدم!! میگفتم گناه داره. همش داداشم سوار می شد 😒 بعد وقتی خیلی خسته می شدم بابا واسه دلخوشی من میگفت: پسرم این کوهو ببین ازین کوه رد شیم میرسیم به خونه. این کوه... اون کوه... یکی... دوتا... الاغم که سوار نمی شدم... اصلا وضعیتی بودا 😔 ▫ این عکسو دیدم یاد اون موقعها افتادم. ▫ عکس، عکس همون کوهها ست! :) هشتگم_بزنم 😉 کوه سیاه_رنگی مینیمال_هایی_برای_زندگی یا_ایها_انسان_انک_کادح_الی_ربک_کدحا_فملاقیه