Album

خردسال

. . . پسرک دست_فروش در مترو . . . امروز سوار بر مترو به سوی مقصدی رهسپار بودم ، در حالتی که غرق در مطالعه مقاله ای بودم پسرکی دستفروش صدایم کرد و گفت : عمو این در باز میشه ؟ گفتم بله عزیزم و چون خیلی کوچک بود، در را برایش باز کردم . . . در که باز شد خواست از در عبور کند اما به ناگاه برگشت و در بسته شد . . . گفت بگذار صبر کنم تا خواهرم بیاید و سپس برگشت عقب و در راه پله صدا زد ... خواهری ... خواهری ... بیا . . . خواهرش هم دوان دوان آمد ... او هم کوچک و خردسال بود و در دستش بسته های آدامس ... برادر دست خواهر را گرفت در قطار ناپدید شد . . . هر چند پسر بچه کوچک بود و از جبر روزگار دستفروشی می کرد اما از دیدنش دریافتم که مردی است در جسم کوچک یک نوجوان . . . باور دارم خدا پشتیبان او و خواهر کوچکش هست و خواهد بود . . . مترو تهران مترو_تهران نوید_کمالی Tehran Metro Tehrangram Navidkamali
. . . امروز قبل از ترک کرمانشاه و بازگشت به سوی تهران پسر خردسال کوچکی در مقابلم ظاهر شد و خواست از او دعایی بخرم . . ‌. از آنجایی غالب دعا را داشتم از خرید امتناع کردم اما به ناگاه منصرف شدم و با مرور دعا هایش چندتایی را انتخاب کردم و ... در نهایت به او مبلغ بیشتری را پرداخت کردم بعد از خرید از او دو خواسته را مطالبه کردم . . ‌. یک پرداختن به درس و دو دعا کردن برای من را . . . باور دارم هر کدام را که انجام دهد مطمئنا بهترین هدیه برای من خواهد بود . ‌. .
. . . لواشک_کیوی . . . وقتی خردسال بودم فکر می کردم ترشی صرفا همان یکی دونوعی است که مادربزرگ و دیگران درست می کنند اما بزرگتر که شدم دیدم هر چیزی را می توان ترشی کرد حتی گوجه و پیاز را ! اما امشب که برای خرید در بازار بودم لواشک کیوی توجه من را جلب کرد ! هنوز هم در عجبم از ذائقه های مختلف نوع بشر . . . بازار_قدیم_زنجان بازار_زنجان زنجان Zanjan Znj Znu